|
شب است . باد ارام و با حوصله خودش را ولو می کند روی تاریکی . صدای جیر جیر جانوری سمج در فضا می پیچد . خاطرات بی پروا در خیال شکل می گیرند . و دلتنگی که طرح مبهم و سنگینی دارد ٬ می اید و تاپ تاپ قلب را تند تند می نوازد . خواب از چشم می گریزد . رخوت گنگی در تن به دنیا می اید . شب است و دنیا در ظلمت شبیه من می شود
پر از تصاویر ِ بی نشان از دیروز و امروز و فردا ...مرد قصه من می اید و گوشه تصویری سرخ و دورافتاده می نشیند و چشمهای خمارش را می دوزد به کلمات قصه ام
کلماتی که انگار جایی برای بودن او ندارند . کلماتی که از ترس می لرزند . کلماتی که ریشه گم کرده اند . و حکایتی که سست است و دست من که از داستان ها کوتاه ست
پر از عشقم . پر از تردید . پر از تصمیم هایی که گرفته نمی شوند . و دلی سر به زیر ٬که حرف هایش را فرو می خورد
دلی که روزه تنهایی گرفته است . دلی که می ترسد . دلی که می لرزد . دلی که فقط یک کلمه است و
جایش را در خلوتی در دورترین نقطه از زندگی پیدا کرده است
دلی که دیگر بی هوا نمی رود و جفت پا ٬فرو نمی اید در گودالی پر اب
دلی روزگار گزیده که از دنیای سیاه و سفید می هراسد
شب است . دست از پا خطا نمی کنم . تسلیم ِ باد و صدا و خاطرات و دلتنگی می شوم و دم نمی زنم
قصه هایم را پاره می کنم و مرد قصه من راهش را می کشد و میرود
حالا
من هستم و یک گوشه سرخ ٬با یک جای خالی ِ بی نام و نشان
سهراب ٬چمدان تنهایی اش را پرت کرده است در اتاق من و پشت هیچستان ٬جیغ های بنفش مرا نقاشی می کند
امشب را هم خفه می شوم . بگذار درد در بی خبری دیگران گم شود
صبرهای اندک اندک را رج می زنم . پس چرا سحر نمی شود؟
پنجره را می بندم . پرده ها را می کشم . چشم دنیا کور می شود . نهان می شوم از همه شب و قصه در دلم سقوط می کند تا سیاهی این خانه قدیمی
و ته وجودم یک کاش می روید
کاش در این لحظه کسی مرا از ته دلش صدا می کرد
|