![]() |
![]() |
|
|
تمام امروز داشتم به این فکر می کردم که آدما رو توی چند تا موقعیت میتونی بشناسی: اول زمانی که یه اتفاقی برات می افته و احتیاج به کمک داری دوم هم زمانیکه یه جایی توی یه زمانی یه سوتی ازت بگیرن میدونی چیه؟توی تمام این چند وقت که درگیر این جریان بودم توی دو تا موقعیت سنجیدمت خیلی عوض شدی.هر چی با خودم کلنجار می رم نمی تونم به خودم بقبولونم که تو همونی. کم کم دارم ازت می ترسم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 15:56 توسط مريم |
|
|
خدایا!
تو که انقدر خسیس نبودی... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12:49 توسط مريم |
|
|
امروز از اون روزای سرد و دلگیره.آسمونم پره از ابرای تیکه تیکه.روزای به این دلگیری پره از تمام خاطراتی که اومدن و تو رو توی تمام تنهاییات تنها گذاشتن و رفتن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 8:55 توسط مريم |
|
|
ما آدما خیلی عجیبیم.
همه جا پر از خانم مارپله. خدایا همشون رو به راه راست هدایت کن..... الهیییییییییییییییییییییییییی......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:10 توسط مريم |
|
|
آنگاه خويشتن را در هيئت جواني نيكوسيما بر مريم عرضهكرد. چون در قفا نگريست اسرافيل و ميكائيل و عزرائيل را در صف، ژتون بهدست بديد. انديشيد كه نتوان گفت پدر، پسر، ارواحِ مقدس. پس بر مريم رحمت وَ بر صف غضببكرد.* *انجيل سنتاروس، باب آخيش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:8 توسط مريم |
|
|
ادم دیگه! میتونه بعد از ساعت سه صبح٬ ژاکتش را بندازه روی دوشش٬ بشینه روی بالکنی اتاقش٬ معجزه خاموش داریوش را گوش کنه٬ به سیگارش پک بزنه و خیره بشه به صفحه تلویزیون خانه پیرمرد همسایه و فکر کنه...انی که ساعت سه صبح داره پری دریایی و شبکه دیزنی نگاه میکنه هم ادمه! یه پیرمرد تنها...که شاید دلش گرفته باشه
ادمه دیگه! می تونه توی شناختن خودش بمونه! توی خواسته ها و نخواسته هاش بغلته...از گذشته و حال واینده ٬ برسه به حوالی ساعت سه صبح... و دلش بگیره
بی خوابی بیداد میکنه...فکر و ذهن درگیر همهمه است... خیال از رفتن و نرسیدن خسته... دل گرفته... و یک عالمه اعداد و ارقام جلوی چشما رژه میره که هی هی!!! تو چه بخوابی چه نخوابی... فردا کلی کار روی سرت ریخته
امشب بدترین شب عمرمه
خدایا ازت ممنونم که همه چی میگذره
(lutus) |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 3:12 توسط مريم |
|
|
همین جا به همه ی کسانی که مطالب منو میخونن اعلام می کنم : خواهشاً زمانی که یه سری به وبلاگم زدین و مطلب جدیدمو خوندین ,برای خودتون داستان نسازین و به خودتون نگیرین بهتره که اول دنبال موضوع اصلی باشین دیگه از من گفتن بود و از شما.............. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:17 توسط مريم |
|
|
تا حالا شده بین دو راهی مونده باشی؟ تا حالا شده بخوای یه چیزی رو به خودت بقبولونی,سعی کنی, ولی تا همه چیز و برای خودت ساختی در عرض چند ثانیه دوباره خراب بشه و بریزه بهم؟ تا حالا شده احساس کنی که شاید همه چیز اشتباه بوده و دلت بخواد که زمان برگرده به 4-5سال قبل؟ پ.ن:((خودت نمیخوای من خوب بشم)) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:14 توسط مريم |
|
|
تو هم نتونستی طاقت بیاری تو هم خسته شدی منی که به تمام دلداری هات و حرفات دل بسته بودم,منی که از تو توی ذهنم دنیا رو ساخته بودم همه چی خراب شد.............. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:29 توسط مريم |
|
|
گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض تا بیاید از راه از غم پیچک نیلوفرها روی موهای سرت بنشیند یا که از قطره آب کف دستت بخورد گاه یک سنجاقک همه معنی یک زندگی است..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:24 توسط مريم |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
کاش نجوایی با من هنوایی کند که آن لالایی باشد برای بیداری من
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
مهدی یزدانی مريم |
| پیوندها |
|
اصفهون سوت شده دوستم مانو بیاتو جک بامزه یه وجب خاک اینترنت |
|
RSS
|